جملات و قصه های آموزنده + عکس


Admin Logo
themebox Logo

کد ِکج شدَنِ تَصآویر

کداهنگ برای وبلاگ

نویسنده :خالد خنافری
تاریخ:چهارشنبه 10 مهر 1392-05:58 ب.ظ

داستان مرد فقیر


بسم الله الرحمن الرحیم




             


در یکی از شب های سرد زمستان، یک نفر با مرد فقیری برخورد کرد، مرد فقیر به سوی او دست دراز کردو صدقه خواست
ولی آن شخص بعد از کمی جستجو در جیب هایش پولی نیافت.
فقیر همچنان خیره به او بود و انتظار می کشید و خوشحال از اینکه قرار است به او کمک شود.
آن شخص ناراحت و پریشان شد از اینکه پولی نیافته تا به او کمک کند،
در همین حال دستان سرما زده مرد فقیر را گرفت و رو به او گفت: "برادر عزیزم پولی ندارم که به تو کمک کنم، مرا ببخش "
فقیر در حالی که به او خیره شده بود، بغض کرد و گفت:

" تو بزرگترین هدیه را به من داده ای، تو مرا برادر خطاب کردی و این از همه چیز برای من با ارزشتر است " 





داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :خالد خنافری
تاریخ:چهارشنبه 10 مهر 1392-05:51 ب.ظ

محبت مادر

بسم الله الرحمن الرحیم



    

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن، پسر را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود، پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع، شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.
صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت… 

                            ولی مادر دیگر در این دنیا نبود... 



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :خالد خنافری
تاریخ:چهارشنبه 10 مهر 1392-05:50 ب.ظ

لبخند خدا

     
بسم الله الرحمن الرحیم

* لبخند خدا :





   

تکیه اش بر دیوار و با تنهاییش سر می کرد، دلش خیلی گرفته بود و تنهایی امانش نمیداد.

طاقتش تمام شد و شروع به بد گفتن از خدا کرد، آنقدر گله کرد و بد گفت که خستگی وجودش را فرا گرفت

انگار باید در تنهایی خود می سوخت و می ساخت. سر بر زانوهایش گذاشت و دل به تنهاییش سپرد.

احساس اینکه هیچکس دردش را نمی فهمد سخت آزارش می داد و در ذهنش حرفهایش را مرور می کرد

در میان این افکار، ناگهان! گرمی دستانی را بر شانه هایش حس کرد که با لطافت و مهربانی صدایش می زد:

ای عزیزترینم از چه دردمندی؟ و از چه دلت گرفته ؟!

مهربانم بگو، هر آنچه را که بر دلت سنگینی می کند بگو..

صدایش خیلی آشنا بود گویی که بارها این صدا را شنیده است، نگاهش را به نگاهش گره زد، باورش نمی شد، انگار تمام عمر در کنارش بود و تمام عمر، او بود که دردهایش را تسکین میداد..

بغض امانش را بریده بود، دگر طاقت نیاورد، سر بر شانه هایش انداخت و تا می توانست گریه کرد و در آغوش گرمش آرام گرفت.

گذشت...

انگار زندگی جدیدی را آغاز کرده و دوباره امید و نشاط در زندگیش جاری شده.

زندگی را آغاز کرد و فراموش کرد آنکه را که همیشه فراموش می کرد.

و خدا در حالی که خیسی اشکها را بر شانه هایش حس می کرد همچنان به او لبخند میزد.

 









داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نویسنده :خالد خنافری
تاریخ:چهارشنبه 3 مهر 1392-10:29 ب.ظ

سه چیز

* بسم الله الرحمن الرحیم  *


سه چیز را با احتیاط بردار :  

قدم، قلم، قسم

سه چیز را پاک نگهدار :

جسم، لباس، خیال

سه چیز را به کار گیر :

عقل، همت، صبر

از سه چیز خود را دور نگهدار :

افسوس، فریاد، نفرین

سه چیز را آلوده نکن:

قلب، زبان، چشم

.

.

.

.

* امّا سه چیز را هیچگاه فراموش نکن *

*** خدا، مرگ و دوست ***

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic